تبلیغات
چهارم انسانی مدرسه ی نمونه دولتی عزیزاله پزشکی

داستان


پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد

و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید

نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید


بقیه در ادامه ی مطلب....

راستی نظر سنجی گذاشتم حتما توش شرکت کنید...همین گوشه وبه...هر هفته ام سوالش عوض میشه....


پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد

و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید

نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».

پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل

نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در

گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت

در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!

و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد!

که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته.

من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند:

«چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست

مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین

سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس

را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟

نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد،

چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛

هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه

و دیدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم

که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته

را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید.

این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!

خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است… و سوال این هست:“من که هستم…!؟

تاریخ ارسال : سه شنبه 16 مهر 1392  04:31 ب.ظ  | نویسنده :   فاطمه جباری

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال :   دوشنبه 19 تیر 1396 06:25 ق.ظ
Loving the info on this site, you have done outstanding job on the blog posts.
تاریخ ارسال :   پنجشنبه 1 تیر 1396 02:16 ق.ظ
I'm so happy to read this. This is the kind of manual that
needs to be given and not the random misinformation that's at
the other blogs. Appreciate your sharing this
best doc.
تاریخ ارسال :   یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 02:16 ق.ظ
I relish, result in I discovered just what I was having a
look for. You have ended my 4 day lengthy hunt! God Bless you man. Have a
great day. Bye
تاریخ ارسال :   سه شنبه 22 فروردین 1396 11:52 ق.ظ
Pretty! This was a really wonderful article. Thank you for supplying this
info.
تاریخ ارسال :   جمعه 24 آبان 1392 08:51 ب.ظ
سلام من دارم هر روز می یام این سایت و هر روز کامنت میزارم ولی جواب نمی دین!!!!!!
دیگه نمی یاما!!!!!
تاریخ ارسال :   چهارشنبه 17 مهر 1392 10:54 ب.ظ
سلام...
شماها کلا ب وب من سر نزنین...باشه!!!!!
ای جانم...
من ک روزی ان بار سرمیزنمو کامنت میذارم نامرد...
ب دوستامم میگم بیان اونام میانا فقط نمیدونم چرا کامنت نمیذارن

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   چهارشنبه 17 مهر 1392 08:58 ب.ظ
سلام خیلی عالی بود ممنون
مرسی عزیزم..

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   چهارشنبه 17 مهر 1392 08:39 ب.ظ
سلام خانوم محمد حسینی عزیز....

خوش اومدی عزیزم...

پست بذار...
کامنت یادت نره...

راسی خیلی ضایس ک تو ب خانوم بابای رای دادیا..خخخخخخخخخ

فهمیدم من...
تاریخ ارسال :   چهارشنبه 17 مهر 1392 08:16 ب.ظ
خخخخخخخخخخخ

حذف نشده بود از رو پست ثابتی برداشته شده بود ک درستش کردم

دیگ تکرار نشه پیلیز

ای لاو یو همتونو....
دیدید به من تهمت زددددددددد

سارا پورنظری

تاریخ ارسال :   چهارشنبه 17 مهر 1392 08:13 ب.ظ
دوستان و هم کلاسی های عزیز..

کدومتون پست ثابتی رو ک من گذاشته بودم حذف کردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میشه دلیل کارتونو توضیح بدید؟؟؟؟؟؟؟

مثلا من مدیرم...پست خود منو حذف میکنید؟؟؟؟؟من ک باهماهنگی شما اون پستو گذاشته بودم...

سارا بیشتر از همه ب تو شک دارم...کارتوئه؟؟
نه به قرعااااان خیلی نامردید اصا من قهر

سارا پورنظری

تاریخ ارسال :   چهارشنبه 17 مهر 1392 03:21 ب.ظ
Salam nilia khanum mishe be emailam shomarato befresti?
Arash.1993.evel@gmail.com
خجالت بکش مستر....
ولی من ب نیلی میگم...

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 04:42 ب.ظ
خییییییییلی جالب بود وبتون قشنگه موفق باشید
خیلی ممنون دوست عزیز

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 04:25 ب.ظ
ن رمان نمیخونم
بوس بای
باشه
بوس باباس

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 04:16 ب.ظ
بدرک
هر کاری میخان بکنن ب ما چه
خب خودت خوبی عزییییییییییییییییزم
مرسی گلم....
کاری با من نداری...
خ خسته ام...
کلی هم درس دارم...
راستی ی رمان بگم از اینترنت دانلود میکنی بخونی؟

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 04:13 ب.ظ
ای بابا
عجب ادمایی پیدامیشن
خب میخاستین دکترشن همون اول میرفتن تجربی دیگ
ن دیگ رفتن ریاضی پایه ریاضی فیزیکشون قوی شه سال پیش برن تجربی
همشون زستم خودشون تو خونه میخون...
اینا تو کنکور خیلی موفق میشن...

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 04:10 ب.ظ
ن من عاشق زیستم
خیییییییییییییییلی باحاله
دیشب نتونسم نکانی رو ک معلم گفته بود بخونم وا3 همین کم شدم
اها..........
اورین خوب بخون.....
تجربی های مدرسه ما ک شوتن...
نصف ریاضیامونم میخان سال پیش تغییر رشته بدن برن تجربی....
همه هم میخاید دکتر شید...خخخخخخخخخخخخخخ

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 04:05 ب.ظ
زیس دیگ

اره اصن نمیتونم بگم دینی!!!هههههه
اهان....
اه اه خوب خودموو از شر این زیست حال بهم زن خلاص کردما....

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 04:02 ب.ظ
شدم 8/5
وااااااااااااااای
خیلی بد تصحیح میکنه ی سوالمو نخونده خط زده انقد اعصابم داغون شد ک نگو
من حفظی جاتم خوب نیس نمیتونم زود حفظ کنم
فقط باید توضیح بدم
معارفم میرم جلو توضیح میدم معلم میگه خود جمله رو بگو
حرص ادمو درمیارن
نمیفهمن ک باید یادبگیری ن حفظ کنی
چیو8/5شدی؟
معارف چیه؟دینی رو میگی؟
منم اصن ازش خوشم نمیاد....

فاطمه جباری

تاریخ ارسال :   سه شنبه 16 مهر 1392 03:47 ب.ظ
خیلی دوس دارم بخونمش ولی اصن حسش نیس اخه زیاده
راستی امروزامتحان زیستمو افتضاح دادم
زبانم از من نپرسید!ههههههه
بهش گفتم نشد بخونم باید ریدینگو حفظ میکردیم......
ولی عربی خوب شدم
9/5شدم!!!!!!!!!!از 10نمره البته هیچی نخونده بودماااااا

منم مجبوری خوندمش...خخخخخخخخخ
اشکال نداره دفعه بعد جبران کن...
حفظ کردن ک کاری نداره...
مام زنگ اخر زبان داشتیم
اورین اجی جونم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

فاطمه جباری

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر