تبلیغات
چهارم انسانی مدرسه ی نمونه دولتی عزیزاله پزشکی

داستان های حکیمانه ی بهلول


نوشته بهلول بر دیوار قصر هارون


روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی

تاریخ ارسال : سه شنبه 4 شهریور 1393  11:20 ب.ظ  | نویسنده :   زهرا شاهسون

لطفا دیدگاه خود را درباره این مطلب بنویسید

تاریخ ارسال :   پنجشنبه 8 آبان 1393 07:49 ق.ظ
Bahal va jaleb

زهرا شاهسون

تاریخ ارسال :   چهارشنبه 5 شهریور 1393 09:35 ب.ظ
khoob bood
تاریخ ارسال :   چهارشنبه 5 شهریور 1393 04:50 ب.ظ
چقدر حکیمانه

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.